از ملک ادب
از ملک ادب گـل گـزاران هـمه رفـتـند
شو، بار سفر بـند! که ياران هـمه رفـتـند
آن گـرد شتابـنده که در دامن صحراست
گويد: چه نشـستی؟ که سواران هـمه رفـتـند
داغ است دل لاله و نيلی است بر سرو
کز باغ جـهان لاله عاران هـمه رفـتـند
گـر نادره معـدوم شود هـيچ عـجب نيـست
کز کاخ هـنر نادره کاران هـمه رفـتـند
افسوس که افسانه سرايان هـمه خـفـتـند
اندوه که اندوه گساران هـمه رفـتـند
فرياد که گـنجـينه طرازان معـانی
گـنجـينه نهادند که به مادن هـمه رفـتـند
يک مرغ گـرفـتار در اين گـلشن ويران
تـنها به قـفس ماند و هـزاران هـمه رفـتـند
خون بار " بهـار " از مژده در فرقـت احبابکز پـيش تو چون ابر بهـاران هـمه رفـتـن
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 18:21  توسط alishmast
|
